تبليغاتX
سیاه مشق


به لجن زار عادت کرده ایم وقتی چند وقتی نبوده ای.

تمام دنیای کرم لجن زار همین است. بیاید بیرون می میرد و نیاید هم.

چاره چیست وقتی چاره نیست.





مرگ یک بار و شیون هم یک بار.
یا بیا یا بگیر.



بی چاره ام بی تو.
قلم خورد  شنبه سی ام آبان 1388 21:55   بدست محمد مهدی  | 



دیگر کاغذ دیواری های رنگ رنگ، رنگ شان را باخته اند به نوری که از بیرون می تابد. حالا چشمانم بعد یک عمر زنده گی، با عبور چند خط نور، میله های قفس را می تواند ببیند. حالا می داند که توی یک قفس افتاده، قفسی که میله هایش پشت خیلی چیزها پنهان شده بود. حالا فهمیده یک عمر "پرنده ی قفسی" بوده و بازی گر بازیِ نفس و بلبل خوش الحان دنیا. حالا فهمیده یک عمر "پرنده ی قفسی" بوده و ... هنوز هم هست...






PROGRAM: Living
(
-خیلی هوس پرواز می زند به سرم و پَرَم. می خواهم اوج بگیرم تا تو... یک لحظه!
-....
-ببین! چی پیدا کردم. چه قشنگ. برای گوشه ی قفسم بد نیست ها. می آید به باقی چیزها.... فعلاً!
-....

برو به اول برنامه
)




دوباره قفس!

قلم خورد  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 23:51   بدست محمد مهدی  | 



در قحطی حضورت وقتی صدای ترک خوردن سفال دلم هر لحظه بلندتر می شود...

برکه ای دیده ام از دور...



پ.ن.
یک. گاهی واقعاً باید عکس تو را در آب دید وقتی چشمانم به دیدنت عادت ندارند؛ آبی زلال.
دو.می دانی که؟ برای تو می خواهمش؛ برای دیدنت. پس تو هم بخواه!



وای که از من فقط غر زدن هایم برای توست.. نه؟!

قلم خورد  چهارشنبه بیستم آبان 1388 13:41   بدست محمد مهدی  | 



شب همه چیز را می پوشاند و تو همه ی شب را و من تازه می بینمت!

همیشه شب بودن آرزوی خنده داری ست؟!



روز-کوری بد دردی ست ها...

قلم خورد  یکشنبه هفدهم آبان 1388 12:46   بدست محمد مهدی  | 



خُب دیدی که امروز باز لرزید، از همان لرزه های چندباره ی متفاوت؛ جنسش این بار فرق داشت. حس کردم.

+

دیدی که تکان خورد. حالا هم بی قراری می کند. انگارم این است که... تو خود داناتری. به خیر بگذران.



ذره اي از تو افتاده شايد جايي؛ مثل همين جا!







من هم شاید بله!
قلم خورد  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 16:55   بدست محمد مهدی  | 



به دنیا که آمدم
تو رفتی.

اگر از دنیا بروم
برمی گردی باز
آیا؟

خُب،
بسم الله!


همه چیز برمی گردد به تو!

قلم خورد  یکشنبه دهم آبان 1388 20:4   بدست محمد مهدی  | 


سلام!
اذن؟!
چه قدر قشنگ شده خانه ات.
چه بوی بهشت می دهد صحن و سرایت.
چه عطری پیچیده...

راستی مبارک!

غرض عرض سلامی بود و بس.


پ.ن.
چه قدر دلم سوخت برای جاده های طولانی ولی دوست داشتنی، به وقت پرواز دل که  نگاه شان پر از حسرت بود.


قلب ایران می تپد
و قلب من،
می رود...
قلم خورد  پنجشنبه هفتم آبان 1388 19:21   بدست محمد مهدی  |